|
«مست مستم، ساقیا دستم بگیر»
در بخش اول این گفتوگو، استاد گلپا دربارهی دوره آغازین تعلیم موسیقیاش صحبت کرد و اینکه چگونه با نورعلیخان برومند آشنا شد. گلپا حدود هشتسالونیم، شاگرد نورعلیخان بود. او علاوه بر اینکه از نورعلیخان میآموخت در بیشتر مراسم و جلساتِ اساتید برجسته موسیقی ِ آنروزگار که با نورعلیخان رفتو آمد داشتند شرکت میکرد و استفاده میبرد. نورعلیخان بر دو نکته خیلی تاکید داشته، یکی اینکه گلپا بههیچوجه در رادیو نخواند و دوم اینکه هیچگاه ترانه نخواند. نورعلیخان معتقد بوده که ترانهخوانی مختص صدای لطیف خانمها است. تا این که در یک مجلسی، یک اتفاق و یک دیدار باعث میشود که استاد گلپا مسیرش تغییر کند: -ما منزل آقای خواجهنوری مهمان بودیم در گلندوئگ. عدهای از هنرمندان بزرگ هم حضور داشتند، همیشه اینطور بود، مثلا" آقای خواجهنوری یک پیانو در باغ گلندوئگ داشت که وقتی آقای مرتضیخان میآید از انگشتهای ظریف ایشان استفاده کند. آنروز که آنجا بودیم یکمرتبه دیدیم سکوت شد و بعد گفتند که اعلیحضرت و علیاحضرت از سواری به اینجا آمدهاند. نورعلیخان از من پرسید چرا یکمرتبه همه ساکت شدند؟ گفتم میگویند اعلیحضرت و علیاحضرت آمدند. صندلی گذاشتند اعلیحضرت و علیاحضرت هم آن بالا نشستند. اعلیحضرت خانواده برومند را میشناخت چون پدرِ برومند، عبدالوهاب جواهری، یکی از جواهرفروشهای معروف بود. نورعلیخان همینطور که سهتار میزد، توجهی نداشت که کی آمده، یعنی برای او اصلا" شاه و گدا فرقی نمیکرد چون احتیاج نداشت، او فقط به محبت احتیاج داشت. یک آقایی هم آنجا بود به نام موسیو دانیالو که رئیس یونسکو بود همین حالا هم پسر او رئیس یونسکو است.
چون خواجهنوری سفیر بود و سناتور و دارای اینگونه پستها و خیلی هم مورد توجه شاه بود اینها باهاش رفتوآمد داشتند. موسیو دانیالو به من گفت آن بیات اصفهان را شما بخوان. یادم هست که با این شعر خواندم: مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست وقتی تمام شد شاه میخواست برود من به نورعلیخان گفتم شاه میخواهد برود و همه از جا بلند شدهاند ایشان هم بلند شدند. شاه آمد پیش نورعلیخان و گفت: «من چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» نورعلیخان هم با همان چهره خندانی که همیشه داشت گفت: من زن ِ خوب دارم، خانواده خوب دارم، از نظر مالی زندگیام خیلی خوب است، رفقای خیلی خوبی دارم، من به هیچ چیز احتیاج ندارم و آن چیزهایی که من از خدا میخواستم همه را به من داده. شاه دوباره تکرار کرد که: «من چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» نورعلیخان یک نگاهی به شاه کرد (چشماش نمیدید اما خب، مخاطبش روبرو بود) گفت: «شما یک بار دیگر دستت را به من بده.» شاه همینطور متعجب مانده بود. از بس به هرکسی رسیده بود یکی گفته بود زمین میخواهم، ماشین میخواهم، گرفتاری دارم اینرا میخواهم آنرا میخواهم... اصلا" باورش نمیشد مردی چنین وارستهای پیدا شود، واقعا" میشود گفت مرد خدا. فقط دست داد با شاه! ببینید این چه مکتبی است! شاه رفت و آنشب من در آنجا مردی را دیدم خیلی خوشسیما و خوشقیافه و خوشلباس آمد پیش من و بهمن گفت میخواهی یک ستاره بشوی؟ گفتم اگر استاد من اجازه بدهد بله با کمال میل. گفت استاد شما چه میگوید؟ گفتم به من میگوید اصلا" نخوان. گفت یعنی این صدایی که خدا به تو داده، استادت به شما میگوید برای مردم نخوان؟! گفتم ایشان هشت سال و نیم برای من زحمت کشیدهاند، هر چه ایشان بگویند من همان کار را میکنم. گفت من با استاد شما صحبت میکنم، خواسته ایشان را من انجام میدهم. در آن مجلس، هم شاعر معروف «علی دشتی» بود و هم «رهی معیری». من آمدم کناری و از رهی معیری پرسیدم که رهی جان؟ گفت چیه؟ گفتم این آقا کی بود که آمد با من حرف زد؟ گفت مگر نمیشناسیاش؟ گفتم نه.
گفت این «داوود پیرنیا» است، پسر مشیرالسلطنه، سرپرست برنامه گلها. گفتم این از من دعوت کرد. گفت از تو دعوت کرد؟! تو بیست سالت هست، از تو دعوت کرد؟ گفتم آره چطور مگر؟ گفت میدانی در گلهای جاویدان چه غولهایی هستند؟! مثل مرتضیخان محجوبی، احمد عبادی، حسن کسایی، جلیل شهناز، مهدی خالدی، علی تجویدی... برای خواندن ادامه گفتگو و همچنین شنیدن فایل صوتی مصاحبه در لینک زیر کلیک نمایید: گفتگوی رادیو زمانه با استاد گلپا(بخش دوم) گفتگو:خانم مینو صابری
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:22  توسط فرهاد رحیمی
|
گلپا: موسیقی، تنها ردیف نیستاستاد اکبر گلپایگانی معروف به «گلپا» نیاز به معرفی ندارد. بیشتر ایرانیها، آنقدر با آثار گلپا آشنایی دارند که حتی بدون داشتن سواد موسیقی بتوانند تفاوت سبک آوازی گلپا را با سایر اساتید موسیقی سنتی ایران تشخیص دهند.به قصد انجام یک مصاحبه خدمت استاد گلپا رسیدم، اما خیلی زود دریافتم که صحبتهای ایشان فراتر از یک گفتوگوی متعارف رادیویی است. بنابر این در چند جلسه این گفتوگو انجام شد که بخش اول آن مربوط به آغاز فعالیت حرفهای گلپا و همزمان تعلیمدیدن او در محضر «استاد نورعلیخان برومند» است. ---من از سه، چهار سالگی حس کردم که میخوانم. پدر من یک خواننده معروفی بود و صدای بسیار زیبایی داشت. آنزمان که رادیو تلویزیون بهاین شکل نبود، پدرم شبهای ماهرمضان مناجات میکردند و دستگاههای موسیقی را هم خیلی خوب میشناختند و آنقدر خوب میخواند که در محلهمان (تکیه زرگرها) به «حسین بلبل» معروف بود، با این که مکه رفته بود و حاجی بود مردم نمیگفتند حاج حسین میگفتند حسین بلبل. وقتی شبها مناجات میکرد، حتی من که کودک بودم تحت تاثیر قرار میگرفتم. در دبستان فرهنگ درس میخواندم سپس به مدرسه اقبال رفتم و دوره دبیرستان را در دبیرستان بدِر گذراندم، تا کلاس سوم متوسطه در آن دبیرستان تحصیل کردم و سپس به مدرسه نظام و بعد از آن به دانشکده افسری رفتم. پس از آن به دانشکده نقشهبرداری رفتم و بعد هم دوره کارشناسی، اما اینها من را اقناع نمیکرد. همه اینها برخلاف میلام بود من دنبال یک چیز دیگر میگشتم، سرگشته چیز دیگری بودم و آن چیزی که من میخواستم جای دیگری بود، عاشق موسیقی بودم. روزی آقای تجویدی که منزلاش به خانه ما نزدیک بود بهمن گفت اگر بعد از ظهر کار نداری خانه باش میخواهم بیایم و ببرمت یک جایی. آفای تجویدی، هم سناش بیشتر از من بود هم استاد من بود، خیلی هم حرف شنوی از ایشان داشتم چون با او کار میکردم. ایشان آمدند و من را بردند منزل یک آقایی که فلج بود، از پشت بام افتاده بود و فلج شده بود. این آقا خواننده بود و به نام حسن یکرنگی معروف بود. شاگرد مرحوم اقبال سلطان بود و همان سبک هم میخواند (مکتب تبریز). همان شب خواند، صدای بسیار دلنشینی داشت و هنرمندان بزرگی هم به دیدارش میآمدند که من اولین بار خانم قمرالملوک وزیری را در منزل ایشان دیدم.
وقتی ما به منزل ایشان رفتیم من دیدم یک آقای موقری عینک زده، خیلی شیک لباس پوشیده و چنان ظاهرش آراسته بود که من اصلا" متوجه نشدم ایشان روشندل هستند. ایشان «استاد نورعلیخان برومند» بودند. یک سهتار کوچکی داشت که توی آستین لباساش جا داده بود. بعدها فهمیدم آن سه تار اسماش «روشنک» است. سه تار را از آستیناش در آورد و شروع کرد بیات ترک (بیات زند) نواختن و من هم خواندم. نورعلیخان رو به آقای تجویدی کرد و گفت ایشان یک اسب سرکشی هستند، درست است که یک مقدار ردیفها را میدانند ولی باید یک دهنه زد سر این اسب سرکش و راماش کرد. دوستی من و نورعلیخان از همان جاپا گرفت. من که عاشق و سرگشتهی این بودم که از یکی چیزی یاد بگیرم و فرق نمیکرد چه کسی باشد، حالا دسترسی پیدا کرده بودم به یک منبعی که این منبع واقعا" معجونی بود از موسیقی ایرانی، موسیقی ایرانیای که سلامت بود، نه این که هر چیزی قاطیاش کرده باشند. همانروز به من گفت شما من را به منزلام میرسانید؟ گفتم من اتومبیل ندارم گفت با تاکسی میرویم، در اینجا بود که من فهمیدم ایشان نابینا هستند. همراه هم به منزلشان رفتیم خیابان امیریه کوچه گنجهای. وقتی رسیدیم از من پرسید دوست داری که کار کنی؟ گفتم اگر دوست نداشتم همراه شما نمیآمدم. گفت از فردا ساعت چهار بعدازظهر بیا اینجا شروع میکنیم به کارکردن. من از همان فردا بعدازظهر رفتم تا هشت سالو نیم این کار طول کشید، اما در آن زمان من با عده زیادی از بزرگان موسیقی مثل مرحوم خالقی، موسی معروفی، اسماعیل خان قهرمانی، امیرقاسمی، مشحون، تاریخنویس معروف که سهتار هم میزد، حاج محمد مجرد ایرانی، تیمسار سرتیپ مختاری، یوسف فروتن و دیگر هنرمندانی که تازه داشتند رشد میکردند. اینها که نام بردم از بزرگان موسیقی بودند و من در مراسم با آنها آشنا شدم. یکی از شانسهایی که من آوردم این بود که مرحوم اسماعیلخان قهرمانی که یکی از ردیفنویسان و ردیفزنهای قدیم بود روزها میآمد پیش نورعلیخان. نورعلیخان یک ضبط صوت داشت، مرحوم قهرمانی ردیفها را میزد من باید اینها را ضبط میکردم، حفظ کنم و برای نورعلیخان بخوانم، دوباره تکرار کنم تا نورعلیخان اینها را از حفظ بشود. علاقه عجیبی به این نوع ردیف داشت که اسماعیلخان میزد. نورعلی خان هم سنتور میزد، شاگرد حبیب سماعی بود، هم تار میزد، شاگرد درویش خان بود، ضرب هم میزد پیش آقای روانبخش که قدیم ضرب میزد و ضربی میخواند (نه غلامحسین روانبخش که خواننده بود). در ضمن دوست صمیمی مرحوم صبا هم بود. پس من چند بار رابط بودم این وسط، از اینجا درس میگرفتم و از آنسوی تحویل میدادم، میزدیم، میخواندیم و باز تکرار میکردیم. هنرمندان بزرگی هم آنجا رفت و آمد داشتند. مثلا" سهشنبهها با نورعلیخان برومند به منزل آقای ادیب میرفتیم.
دوستان عزیز برای خواندن ادامه مصاحبه در لینک زیر کلیک نمایید: مصاحبه استاد گلپا با رادیو زمانه گفتگو:مینو صابری
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:7  توسط فرهاد رحیمی
|
|
|