تبليغاتX
وبلاگ رسمی اکبر گلپایگانی
در جواب مطالب خنده دار دوستان وبلاگ نویس

سلام.

همانگونه که شما هم در جریان هستید مدتی هست که برخی از وبلاگ ها و هواداران طرفدار موسیقی سنتی!! ازادانه درباره استاد اکبر گلپایگانی اظهار نظر میکنند و مطالب طنزامیزی را بیان میکنند تا کمی مردم را بخندانند!!!!

بد ندیدم من هم مطلبی را خدمت دوستان عزیزم در این وبلاگهای وزین!عرضه نمایم تا دوستانمان خدای ناکرده فکر نکنند که ما ادمهای بی احساسی هستیم و بلد نیستیم به ابراز احساسات متقابل بپردازیم!؟

۱-همانطور که مطلع هستید استاد گلپا نزدیک به ۳۰ سال است که مجموز اجرای کنسرت در ایران را ندارد(به دلایل .....) ولی برخی از هنرمندان دو دو تا چهارتایی که بعد از سالیان درازی فیلشان یاد هندوستان کرده و به ایران برگشته اند به طور شگفت انگیزی مجوز کنسرت گرفته و به راحتی هم کنسرت خود را برگزار می نمایند!!!!!این را نوشتم که شما دوستان بدانید که این هنرمندان!تنها به دلیل هنر ارزشمندی که دارند مورد لطف و عنایت مسئولین موسیقی قرار دارند و یک موقع فکر نکنید که رابطه ای در کار است!!!!!!!!

۲-این زلزله بم با تمام ضررهای جانی و مالیش برای یک عده منافعی را هم به دنبال داشته است.چون لااقل روزی سه یا چهار بار در رسانه ها از کارهای انساندوستانه و خیرخواهانه ای که برای بم و مردم ان انجام میدهند سخن میگویند و ما را شیفته انسانیت و مرام خود میکنند!!البته خدای ناکرده یک موقع فکر نکنید که این اساتید!!قصد خودنمائی و بزرگ نمائی دارند!این عزیزان فقط دوست دارند کار خیری انجام دهند و اصلا منفعتی و پولی برایشان به همراه نداشته است!!فقط نمیدانم چرا باید از کار خیر این عزیزان همه مردم جهان باید باخبر شوند!اخه قبلا افراد خیر دوست نداشتند مردم بفهمند که انها کارهای انساندوستانه انجام میدهند!

۳-اینو تقریبا همه میدونن که در خانه  گلپا به روی علاقه مندان باز بوده و خواهد بود.و استاد هم همیشه با لطف و مهربانی با مردم برخورد میکنند.البته ما هنرمندانی هم داریم که کسی تا حالا از فاصله صد فرسخی خانه اشان هم رد نشده است و این خاکی بودن و درویش بودن انها را میرساند که اینهمه مردم دوست تشریف دارند.

۴-حتما همه عزیزان میدانید که استاد اکبر گلپایگانی از هیچ شاگردی پول نمیگیرند و اعتقاد دارند که من گلپا نشده ام که از شاگردانم پول بگیرم.ولی خوب عده ای هم هستند با انکه نیاز مالی هم ندارند باز به جیب من و شما چشم دوخته اند.البته برای اینکه شما را به شاگردی قبول کنند حتما باید صدایتان ضعیفتر از صدای حضرت استاد!!!! باشد!

۵-باز خوبه یک دنبا داره به گلپا جایزه میده و از صدا و حنجره طلائیش صحبت میشه.ولی هواداران یک عده هنرمند ماشینی(ببخشید ردیفی) تحمل این تمجیدها و سپاسها ر ا ندارند و گلپا را ادم مغروری میدانند!!!!در حالی که هنرمندان مورد علاقه اشان انقدر در کتابها و مجلات و روزنامه ها از صدا و فتوحات و استادیشان تعریف کرده اند که تا به حال چنین چیزی در هیچیک از هنرمندان در سطح جهان مشاهده نشده است!!!!!!(خوبه معنی غرور را هم فهمیدیم)

۶-در نبود گلپا و ایرج و خیلیهای دیگر و به لطف دوستان هنرمند(همان هنرمندان دو دو تا چهار تایی) موسیقی اصیل و ملی ایران ابتدا به سرود سپس به موسیقی به نام سنتی و در نهایت تبدیل به نوعی موسیقی مذهبی گردید(البته دوستان هنرمند و خلاقمان به دلیل این شاهکار بزرگ هنری در این ۲۸ سال جوایزی را هم دریافت کرده اند!!!)این هنرمندان مورد بحثمان که همه شما انها را میشناسید(حسن خطرناکه حسن) لطف زیادی هم به اهالی موسیقی پاپ و دیگر موسیقیهای وارداتی کردند و جایگاه رفیع موسیقی اصیل ایرانی را با خلق اثار هنری زیبایشان!!!!!!! به اهالی موسیقی پاپ تقدیم کردند و هیچ نگفتند!!!!!!!(این بزرگواری عزیزان را میرساند)

۷-هم اینک مردم در عروسیها  ترانه دنیا دیگه مثل تو نداره را درخواست میکنند و اگر خدای ناکرده خواننده ترانه درخواستی را اجرا نکند مجلس را به عزا تبدیل میکنند!!!!البته حالا شنیده میشود که برخی از خوانندگان مجالس عروسی در فکر بازخوانی ترانه دنیا دیگه مثل تو نداره هستند تا این ترانه حماسی!!!!برای همیشه در یاد و خاطره مردم باقی بماند!!!!!

۸-یکی از بزرگترین خدمات استاد گلپایگانی به موسیقی ایران تربیت شاگردانی هست که به تقلید اعتقاد ندارند(مثل زنده یاد بانو مهستی که اینچنین محبوب قلوب مردم شد) و یکی از بزرگترین خدمات برخی از اساتید!! تربیت و معرفی خوانندگان کپی برابر اصل! به موسیقی کشور میباشد!!

۹-یک هنرمند بزرگ و مردمی علاوه بر داشتن صدا و مسلط بودن به گوشه ها و ردیفهای اوازی باید در طرز لباس پوشیدن هم الگوی مردم باشد مثل استاد گلپا که همیشه در کنسرتهایی که در خارج از کشور اجرا میکنند همیشه با ظاهری اراسته و مرتب بر روی سن حاضر میشوند.چون ایشان نماینده یک ملت هستند که در دید مردمان سایر کشورها هم قرار میگیرند و مردم هم به داشتن چنین هنرمندی احساس غرور میکنند.ولی متاسفانه برخی از هنرمندان ما عادت دارند که مثل گدایان لباس بپوشند(همین چند روز پیش یکی از هنرمندان دو دو تا چهار تایی کنسرتی را با لباس راحتی!!!!!بعد از مدتها در ایران برگزار کردند و راحت بودن خود را با مردم اینگونه نشان دادند!!!!!!!) و فرهنگ و تمدن یک ملت را به بازی بگیرند.این عده اعتقاد دارند که موسیقی سنتی باید همراه با لباس سنتی!! باشد(واقعا چنین طرز فکری در قرن ۲۱ نوبر است).

۱۰- یا رب روا مدار که گدا معتبر شود          که اگر معتبر شود از خدا بی خبر شود

خوب دوستان فعلا برای امروز کافیه.ولی اگر ببینم که دوستانمان دوباره لطیفه گوییهایشان گل کرده اینبار مطلبی را قرار خواهم داد(البته دیروز قرار دادم ولی دوباره حذفش کردم چون گفتم فعلا زوده) که خیلی ها را اتشین! خواهد کرد.


اواز مخالف سه گاه (گلپا-ایرج

امروز اوازی ۲صدائی از اساتید مسلم اواز ایران گلپا و ایرج را در مخالف سه گاه برای دانلود در وبلاگ قرار میدهم که امیدوارم لذت ببرید.این اواز در بزم شاعران و به مناسبت عید نوروز اجرا گردیده است. شنیدن این اواز بسیار زیبا و کم نظیر را به تمامی دوستان موسیقی دوست توصیه مینمایم.

 

 

مخالف سه گاه-گلپا و ایرج

 با تشکر از بهمن مهدوی عزیز به خاطر پایین اوردن حجم اوازها.

دوستان عزیزی که دوست دارن به صورت تلفنی سوالات خود را بپرسند ویا همکاری خود را با سایت اعلام کنند میتوانند از این به بعد با این شماره با من تماس حاصل نمایند:

۰۹۳۵۸۸۳۵۴۸۱

 

تا اپدیت بعدی یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:8  توسط فرهاد رحیمی  | 
دوشنبه هفته بعد مصاحبه استاد گلپا با برنامه چهارمضراب رادیو

اگر اتفاق خاصی نیفتد دوشنبه ۱۱ تیر ماه شنونده گفتگوی تلفنی استاد مسلم اواز ایران اکبر گلپایگانی با اقای رضا مهدوی مسئول برنامه نیستان و چهارمضراب رادیو خواهیم بود.استاد بعد از ۲۸ سال با رادیو ایران مصاحبه خواهند کرد  و مطمئنن حرفهای شنیدنی بسیاری دارند که بزنند.

برنامه چهارمضراب دوشنبه ها از شبکه فرهنگ و از ساعت ۹ تا ۱۱ صبح پخش خواهد شد.


خواننده دلها بانو مهستی درگذشت

متاسفانه دیروز باخبر شدم بانوی اواز ایران مهستی در سن ۶۱ سالگی دار فانی را وداع گفتند.ایشان مدتها بود که از بیماری سرطان روده بزرگ رنج میبردند.

بانو مهستی از جمله خوانندگانی بودند که احساس را به رگهای موسیقی اصیل ایرانی تزریق کرده بودند و به همین خاطر کارهای ایشان همیشه مورد استقبال مردم قرار میگرفت.بعد از وداع با دیگر بانوی اواز ایران هایده حالا با خواننده دلها مهستی هم وداع کردیم.وداعی بسیار تلخ که باورش هنوز برای من خیلی سخته.

مهستی دور از وطن و در خاک غربت با هموطنانش وداع کرد.مردم ایران با صدای مهستی خاطرات فراوانی را دارند و این خاطرات هرگز فراموش نخواهد شد.

بانو مهستی برنامه های بسیاری را در برنامه گلها و همچنین بزمها با استاد اکبر گلپایگانی اجرا نموده اند که همیشه در خاطر ما خواهد ماند.

سایت و وبلاگ رسمی استاد اکبر گلپایگانی این مصیبت بزرگ را خدمت خانواده زنده یاد مهستی و تمامی مردم هنردوست ایران تسلیت عرض میکند.

به دلیل این حادثه تلخ و ناگوار تعدادی از کارهای بانو مهستی را از سایتهای مختلف جمع کرده ام که برای دانلود در وبلاگ قرار میدهم تا دوستان عزیز بتوانند صدای ماندگار بانو مهستی را بشنوند چون تنها صداست که می ماند:

اخرین طبیب-زنده یاد مهستی

عزیز رفته-زنده یاد مهستی

میخونه بی شرابه-زنده یاد مهستی

ویدئوی وای دلم تنگه-زنده یاد مهستی

الهی بمونی-زنده یاد مهستی

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.


روزنامه هم میهن و گلپا(قسمت اول):چقدر تماشایی بود ان صدا

آرش نصيري، مجيد رئوفي:بهتر است ما فقط گزارشگر باشيم نه گفت‌وگوكننده. يك بعدازظهر اواخر خردادماه در حياط زيباي پشت خانه گلپا نشسته‌ايم. مي‌دانيم كه حتما دوستان ديگري هم آنجا هستند. آقاي گلپايگاني يك مرد خوش‌مشرب و به قول تهراني‌ها در خانه باز است.

هر وقت كه بروي علاقه‌مندان، دوستان يا شاگردانش آنجا هستند به ديداري، ابراز ارادتي، اجازتي، كسب معرفتي و صد البته درسي. در اين عصر نزديك به تابستان هم فضا اين‌گونه است.

 چند نفر از دوستان و علاقه‌مندان هستند كه بعدا كم‌كم اسمشان را مي‌فهمم. آقاي خفيئي، آقاي امين، آقايي به اسم (اگر اشتباه نكنم) تازه و يك آقاي خوش‌قد و بالاي نزديك به ميانسال به نام آقاي دستمالچي. يك پسر جوان هم هست كه الان اسمش خاطرمان نيست.

مي‌گويد شاگرد آقاي گلپايگاني است. آها، عليرضا. اينها را مي‌گويم كه فضا دستتان باشد. دوستاني كه گفتم به‌علاوه آقاي گلپايگاني و ما كه به اتفاق عكاس سه نفر هستيم در يك ميز كه البته صندلي‌هايش لحظه به لحظه زياد شده است نشسته‌ايم و داريم صحبت مي‌كنيم. آقاي گلپايگاني بسيار خوش‌سخن است و با هيجان و جذاب صحبت مي‌كند.

 اينجا هم صحبت درس است. قضيه از باغ‌هاي شمال تهران شروع مي‌شود و اينكه دور هم مي‌نشستند و آوازي و سازي و بعد صحبت نورعلي‌خان برومند مي‌شود و استادان و خوانندگان آن دوران. خوبي‌اش اين است كه استاد با همه اين بزرگان حشر و نشر داشته و مي‌تواند نقد واقعي داشته باشد.

مثلا برخلاف همه آنها كه ديده‌ام و شنيده‌ام درباره نورعلي‌خان برومند خيلي واقعي صحبت مي‌كند نه به مثابه يك پديده دست‌نيافتني. صحبت ديگران هم مي‌شود. طبيعي است كه هركس سوالي دارد از كاراكتري و تاريخچه‌اي و مساله‌اي و البته همه درباره موسيقي. اينها كه در حوصله اينكه مي‌‌خواهيم به عنوان گزارش گفت‌وگو بنويسيم نيست.

به هر حال صحبت از پرويز است و فرهنگ و نورعلي‌خان باغ‌هاي زيباي آن موقع شمال تهران. پرويز، پرويز ياحقي است و فرهنگ، فرهنگ شريف. نورعلي‌خان هم كه همان نورعلي‌خان برومند است. آقاي گلپايگاني دارند خاطرات گذشته را مرور مي‌كنند و ما سراپاگوش هستيم.

از بين اين خاطرات شيرين نكات جالب زيادي هم شنيده مي‌شود: «همايون‌پور، خواننده خوبي بود اما آوازخوان نبود. او در رديف داريوش رفيعي بود اما آوازخوان نبود. آوازخوان فاخته‌اي بود، اديب خوانساري بود، طاهرزاده بود، حتي دردشتي بود ولي...»

صحبت خواننده‌‌هاي ديگري هم مي‌شود كه مطرح شده بودند و حالا اسمي از آنها نيست. صحبت از آواز است و بلبل در باغ زيباي استاد مي‌‌خواند و ما هم نشسته‌ايم كنار استخر خالي و گوش مي‌كنيم.

استخر خالي هم البته باعث تداعي خاطره‌اي ديگر مي‌شود وقتي آقاي گلپايگاني هنگام ورزش مي‌افتد در قسمت عميق آن. استخر هم مثل الان خالي بود و مي‌شود مصدوم و بعد يكي از مسوولان برايش عصايي مي‌آورد و حالا صحبت آن عصاست. تازه از صحبت نواب صفار و پرويز ياحقي دور شده‌‌ايم و اينكه نواب صفا، ياحقي را برده بود به راديو و مدتي شده بود استاندار اصفهان و مديركل بود و اين صحبت‌ها كه رسيده بوديم به عصا و منصور مهديزاده و حشمت مهاجراني و فرامرز ظلي. مي‌بينيد كه دايره فعاليت استاد گلپايگاني محيط گسترده‌اي را دربرمي‌گيرد.

 با ورزشكاران حشر و نشر فراوان دارد و هم‌اكنون در هفتاد و چند سالگي ماشاءالله سرحال و قبراق هر روز مي‌رود ورزش. صبح يك ربع به شش ديگر بيرون از خانه است و كوهي و آوازي و رفاقت‌هاي سالمي و اينگونه است كه هنوز مي‌تواند تعجب كند از آنكه «موي سپيد را در آينه ديده است».

 حالا هم كه صحبت از اين است كه از ارتفاع چهارمتري استخر افتاده بود درون استخر و اگر نبود ورزشكاربودنشان، داغان مي‌شد. عصا را هنوز دارد. ما داريم فقط گزارش مي‌كنيم. عكاس دارد كار خودش را مي‌كند. عصاي منبت‌كاري كار اصفهان زياد به درد يك آدم ورزشكاري كه هر روز صبح مقيد است كه باران و برف هم كه باشد به كوه بزند، نمي‌خورد.

 حتي اگر هفتاد و چند سال داشته باشد. حالا كه دارد از بلبلي مي‌گويد كه در حياط خانه‌اش ساكن شده است: «صدايش را ضبط كرده‌ام. تازه 10 روز است كه آمده‌ام. در روزهاي گذشته ساعت‌هاي پنج و‌نيم، شش مي‌خواند. واقعا صدايش آدم را تكان مي‌دهد. اينقدر صدايش زيباست كه حد ندارد.

من هم پنجره را باز كرده بودم مات مانده بودم از اين همه زيبايي‌هايي كه خداوند آفريده است. واقعا زيبا مي‌خواند.» صحبت از بلبل هزاردستان مي‌شود. يك نفر از ميان جمع مي‌گويد: «آقا مي‌خواهد روي دست شما بلند شود.» آقاي گلپايگاني اما اين حرف را انگار نشنيده است. صحبت اين مي‌شود كه آن بلبل هزاردستان طوري مي‌‌خواند، كه شبيه به هيچ بلبل ديگري نيست.

او اينجا را نقطه آغاز صحبت‌ها قرار مي‌دهد: «اين بلبل خلاق است. اين همان چيزي است كه ما هميشه مي‌گوييم. ما مي‌گوييم كه اگر سه‌گاه مي‌خوانيد، اگر دومين سه‌گاه را مي‌‌خواهيد بخوانيد مثل اولي، چرا مي‌خوانيد. اولي كه هست. مگر خشت‌زني است؟ خشت‌زن‌هاي قديم يادتان هست؟ يك قالب داشتند و داخل آن گل مي‌ريختند و خشت مي‌زدند و شما يك دفعه مي‌ديديد هزار خشت را كه شبيه به هم بودند. خواندن‌هاي اخير هم همه همين‌جور شده است.

 يعني همه شده است دودو تا چهار تا. ما اسم همه اينها را گذاشته‌ايم دودو تا چهارتا. راست پنجگاه اينجوري است، ابوالچپ اينجوري است، گوشه اينجوري است. قالب بزن، بده دست فلاني بخواند. شعر نامفهوم و جويده، تلفيق شعر و موسيقي صفر، پس خلاقيت كجاست؟ چرا پرويز ياحقي اين همه شور زد ولي يك شور شبيه شور ديگر نبود؟

 داريم كسان ديگر را كه اين كار را مي‌كنند ولي همه‌اش شبيه به هم است. من استادان زيادي داشتم. يك استاد داشتم خدا بيامرزدش. مهم‌تر از همه و كسي كه بيشتر از همه با او كار كردم نورعلي‌خان برومند بود. عكسش را هم گذاشته‌ام آن بالا. نورعلي‌خان خودش سنتور مي‌زد.

 شاگرد حبيب سماعي بود، تار مي‌زد، ضرب مي‌زد ولي هيچ‌كدام را خوب نمي‌زد. ولي وقتي مي‌گفت حزين اينجوري است، حزيني مي‌زد كه كسي نمي‌زد. يا طرز اينجوري است يا گوشه‌‌هاي ديگر. ولي وقتي مي‌گفت شهناز شور را بايد اينجوري بخواني اگر يك ذره عوض مي‌كردي قبول نمي‌كرد. بايد همانطوري كه مي‌گفت بخواني (مي‌خواند): داداي داداي داداداي داي دا داي داداي دادا داي‌داي دا‌داي دا داي دا دا داداي‌داي.

 اگر مي‌گفتي داي‌دي مي‌گفت نه نشد. داي‌داي مي‌خواي من 50 دفعه اين را برايت بخوانم همه‌اش يك جور. براي اينكه من با او كار كردم (دوباره همين را از اول مي‌‌خواند.) يك استادي بود به نام اسماعيل‌خان قهرماني، اگر من اين خاطرات را بنويسم خيلي بامزه است، اين آقاي قهرمان مي‌آمد رديف‌ها را مي‌زد، نورعلي‌خان كه نمي‌ديد.

 آن موقع ضبط‌صوت خيلي كم بود. نورعلي‌خان يك ضبط‌صوت داشت به نام ريور. با خودش از آلمان آورده بود. تحصيلاتش را در آنجا انجام داده بود و همانجا نابينا شده بود. در برلين، من بايد مي‌نشستم تمرين مي‌كردم و اين را حفظ مي‌كردم و مي‌آمدم براي نورعلي‌خان مي‌خواندم. يك بار نه، 10 بار. نورعلي‌خان يك سه‌تار داشت به نام روشنك. مي‌زد و ضبط مي‌كرديم و بعد خودش روي آن كار مي‌كرد.

نعل به نعل همان قالب خشت‌زني بود. هيچ تغييري نمي‌كرد. شما بايد همان داي‌دا را مي‌گفتي. اين هم بايد همان داي‌دا را مي‌گفت. خودش هم همين را مي‌گفت. همين را مي‌داد به شاگردها. نورعلي‌خان هم كه شاگرد زيادي نداشت. من بودم كه هم شاگردش بودم و هم راهنمايش. چون چشم‌هايش نمي‌ديد، پشت ماشين من بايد مي‌نشستم.

 تازه از دانشكده افسري آمده بودم بيرون. هم رانندگي‌اش را مي‌كردم و هم اينها را حفظ مي‌كردم و برايشان مي‌گفتم. خودش هميشه مي‌گفت من شاگرد تو هستم نه تو شاگرد من. مي‌گفت تو حفظ مي‌كني و به من مي‌‌گويي. مي‌گفتم من از اسماعيل‌خان قهرماني مي‌گيرم. ولي به هر حال اينها مردان بزرگي بودند.»

مي‌گويم: «در مقام كسي كه دارد قالب‌هاي موسيقي سنتي ايران را آموزش مي‌دهد به هر حال كارشان خوب بود و قطعا باعث مي‌شد كساني تربيت شوند كه پي محكمي دارند...» مي‌گويند: «ايشان فقط بايد درس مي‌داد و شاگردها را آزاد مي‌گذاشت تا خودشان با توجه به خلاقيت خودشان راه خودشان را پيدا كنند ولي نمي‌كرد اين كار را. من هشت‌سال و نيم شب و روز با ايشان بودم.

 ايشان به چيزي كه درس مي‌داد خيلي متعصب بود و مي‌گفت شما هم بايد فقط همين را اجرا كنيد. فقط همين كه من مي‌گويم را بخوانيد. يك ذره خلاقيت را قبول نداشت. من مي‌گويم كه درست است كه اينها فونداسيون است و بايد حفظ شود اما وقتي ساختمان بالا مي‌رود نماي آن شيشه‌ها، پنجره‌ها، گچبري‌ها و اينها به سليقه افراد است. ايشان دخالت مي‌كرد.

حتي دوستانش هم اين را مي‌دانستند. دكتر صفوت يكي از دوستان نزديكش بود. مي‌گفت نورعلي‌خان اشتباه مي‌كند تو بهش بگو. من مي‌گم امكان ندارد بگويم. استاد من است. من به او نمي‌گويم اما خودم راه ديگر را انتخاب مي‌كنم.

من يك بار به شما گفتم. هنرمند بايد انشاي خوب بنويسد و سعي كند وقتي ديكته مي‌نويسد كم‌غلط بنويسد. ديكته به هر حال قواعد خود را دارد اما اگر قرار باشد هر كدام از ما انشايي راجع به اين گل‌ محمدي بنويسيم هر كدام به سبك خودمان مي‌نويسيم.

 آنچه در مغز شما هست در مغز من نيست. من يك نوع نگاه مي‌كنم و شما طور ديگر، اما وقتي مي‌گويند ثبات همه بايد ثبات را يك‌جور بنويسيم. بايد با «ث» سه‌نقطه بنويسيم. با سين غلط است. با صاد هم غلط است. حتي معني‌هاي آن هم عوض مي‌شود. خلاقيت بايد در وجود آدم باشد.»

مي‌خواهم بگويم كه شمايي كه آنقدر خوب توانستيد هم در آواز و هم در تصنيف كاراكتر خود را داشته باشيد و محكم و استوار باشيد به خاطر آن فونداسيون محكمي بود كه نورعلي‌خان بنا كرده بود. نه اينكه اين را قبول نداشته باشد، مي‌گويد: «من يك‌سره توسط پيرنيا دعوت شدم به گل‌هاي جاويدان. پيرنيا هم هر كسي را دعوت نمي‌كرد. در راديو آقاي مشيرهمايون، شهردار- سرپرست موسيقي ايران بود.

 مرا هم خوب مي‌شناخت و مي‌دانست كه شاگرد نورعلي خان هستم و كار كرده‌ام. البته من ضمن اينكه شاگرد نورعلي‌خان بودم هفته‌اي دو روز مي‌رفتم پيش اديب خوانساري كار مي‌كردم و در روز هم با خود نورعلي‌خان مي‌رفتيم خانه حاج آقا محمد ايراني، دم آبسردار. آنجا كار مي‌كرديم.

 آقا سيدحسين طاهرزاده اكثر شب‌ها مي‌آمد خانه نورعلي‌خان با مشحون. من از طاهرزاده خيلي زياد استفاده كردم. به هر صورت. آقاي مشيرهمايون شهردار من را در راديو ديد گفت گلپا آمده‌اي اينجا چه كار كني؟ او مي‌دانست كه نورعلي‌خان مخالف خواندن من در راديو است.

گفتم: آقاي پيرنيا دعوتم كرده است براي برنامه گل‌ها. گفت: مي‌خواهي اينجا آواز بخواني؟ مي‌دانيد كه من 17 سال فقط آواز مي‌خواندم و اصلا با آواز مطرح شدم. اگر با ترانه بود كه خيلي ساده مي‌شد. خلاصه اينكه گفت مي‌خواهي آواز بخواني؟ گفتم: بله، من را دعوت كرده‌اند كه در گل‌ها آواز بخوانم. گفت: برو پشت مرده بخوان. كسي به آوازت گوش نمي‌دهد كه! آن موقع ويگن بود، روان‌بخش بود، منوچهر بود و اينها. از آن طرف قاسم جبلي بود و منوچهر شفيعي و اينها بودند و آوازهاي عربي و اين حرف‌ها. از آن طرف بنان، فاخته‌اي، اديب‌خوانساري، كم‌كم‌شان دردشتي بود.

 من يك بچه بيست‌ساله، هجده‌ساله آمده بودم آواز بخوانم بين اينها. من اگر مي‌خواستم به حرف نورعلي‌خان بخوانم: داداي داداي كه اينها بهتر از من مي‌خواندند كه. من گفتم كه بايد كاري كنم كه كسي نكرده است. آمدم مثنوي شور را خواندم. همان آواز: «مست مستم ساقيا دستم بگير» اين مثنوي شور مثل توپ صدا كرد.

همه آمدند ببينند اين كيست. اين همان مثنوي شور بود منتها يك شكل نو داشت كه من درست كرده بودم. بگذار بروم كت‌ام را بپوشم. (عكاس مي‌‌خواهد عكس‌هاي رسمي‌تر بگيرد.) آقاي گلپايگاني مي‌رود يك كت راه‌راه خوشگل بپوشد روي تي‌شرت جوانانه شيك‌اش.

برمي‌گردد: «هيچ مشكلي نداشتم. همه هم مرا دوست داشتند. از بالا تا پايين. هيچ‌كس با من بد نبود. عده‌اي بودند كه فكر مي‌كردند اگر من بيايم آنها بايد جل وپلاسشان را جمع كنند و بروند. من علاوه بر اينكه خلاقيت داشتم كارهاي ديگري را هم به ديگران ياد داده بودم و آن اينكه بلد بودم كار هم بكنم تا محتاج كسي نباشم.

 اين را از هنرمندان كشورهاي ديگر ياد گرفته بودم. از «زكي‌مورن»، «ام‌كلثوم» «فرانك سيناترا»، «دين‌مارتين» و ديگران. به همه نشان داده بودم كه مي‌شود از راه هنر و حاشيه‌هاي آن كار هم كرد. همين الان شما خوانندگان كشورهاي ديگر را ببيند مثل «خوليو»، «شارل آزناوو» و خيلي‌هاي ديگر. مي‌دانيد بين چند هزار نفر يك نفر مي‌شود «شارل آزناوو»؟ (يك نفر از ميان ما كه دور ميز نشسته‌ايم و داريم گوش مي‌كنيم مي‌گويد: چند ميليون نفر) اين آدم كه از بين هزاران نفر شده فلاني حتما بايد خوب زندگي كند.

 بعضي‌ها هستند كه مي‌گويند ما بايد لباس‌هايمان پاره‌پوره باشد و مثل گدايان باشيم. نمي‌گويند اخلاقا اين‌طوري هستند. من مي‌گويم يك هنرمند بايد تاپ باشد. بهترين زندگي، بهترين اتومبيل، بهترين... اما اين هنرمند از همه اينها استفاده كند تا بتواند به مردم خدمت كند، من الان شاگردهاي زيادي دارم، اما يك 10شاهي از آنها نمي‌گيرم.

 مجاني كار مي‌كنم. چرا؟ چون احتياج ندارم. هنرمند بايد كارهاي خوب ارائه بدهد. دغدغه مايحتاج زندگي‌اش را نداشته باشد.

گلپا براي مردم...

وارد منزل استاد كه شديم، با يك پير ماشاالله جوان رو‌به‌رو شديم. به تيپش رسيده بود. يك جنتلمن مرتب و شيك. مثل تمام شيك‌پوشان دهه‌هاي 30 و 40. منزلي بزرگ در منطقه‌اي باصفا و البته اعيان‌نشين مأمن استاد است. استاد و همسرش و دوستاني كه هر روز عصر براي ديدنش به منزل او مي‌‌روند و در حياط بزرگ و پردرخت او چند ساعتي در سايه درختان مي‌‌نشينند و محو صحبت‌هاي گرم و شيرين او مي‌‌شوند؛ صحبت‌هايي كه گاهي به گلايه هم نزديك مي‌‌شود.

 گلايه از دوستان قديم... گلايه از اينكه اين منبع پرمايه موسيقي ايراني، نمي‌تواند براي مردمش بخواند. مي‌‌خواهم خيلي صريح و بدون استعاره و حاشيه بگويم. گلپا واقعا نياز مالي ندارد. منزل ميلياردي‌اش، گواه اين مساله است. او اگر بخواهد خارج از كشور هم برنامه اجرا مي‌‌كند – چه بسا كه سال‌ها برنامه‌هاي موفقي در بسياري از نقاط دنيا برگزار كرده – همواره با استقبال برنامه‌گذاران مواجه بوده.

 در تك‌تك جملاتش، مي‌‌شود عشق به وطن را لمس كرد. گلپا خود را متعلق به اين مردم مي‌‌داند. سعي مي‌‌كند همچنان سالم و سرحال بماند. هم از جسمش و هم از حنجره‌اش مراقبت مي‌‌كند تا روزي كه بتواند در مقابل مردم، ميكروفون به دست بگيرد و دوباره بخواند، تا وقتي پيچ راديو را باز مي‌‌كند، دوباره باور كند كه هزاران نفر، شنونده صدايش هستند.

 بدون شك، حس بي‌نظيري است براي يك هنرمند كه از مردمش، اين حس خوب را دريافت كند. شايد خيلي جمله معمولي و ساده‌اي به نظر برسد اما، باور كنيد كه هنرمندان روحيه بسيار حساس و لطيفي دارند. خيلي زياد. كمي هم زود رنج‌اند. لازم است محبت واقعي را از مردم بگيرند و احساس كنند كه هنرشان، به چشم مي‌‌آيد، آن وقت است كه حاضرند هر كاري براي اين مردم انجام دهند.

 گلپا گنجينه موسيقي خلاقانه ايراني است و واقعا حيف است – به هر دليلي - كه صدايش جزو صداهاي مجاز اين سرزمين نباشد. گلپا مي‌‌تواند شاگردان بسياري را زير پروبال بگيرد و به موسيقي آوازي ايران تحويل دهد.چه بسا كه بدون حتي يك ريال دستمزد اين كار را كرده.

حالا كه هست - و اميدواريم كه سال‌هاي سال باشد – بايد كه او را از ياد نبريم و تلاش كنيم كه اين حنجره زيبا، باز هم آفرينش‌هاي ديگري در تاريخ موسيقي و فرهنگ ايران، ثبت و ضبط كند. آقايان مسوول اگر لازم است خواهش هم مي‌‌كنيم....

نهضت بازگشت و مرزهاي نامشخص

سيدابوالحسن مختاباد:اكبر گلپايگاني، ايرج خواجه‌اميري و برخي ديگر از خوانندگان دهه‌هاي 20 تا 50 راديو، كه يكي از پژوهشگران از اين گونه موسيقايي بحق به عنوان موسيقي راديويي ياد كرده است، با شدت و حدتي تمام و البته با سرعتي شگفت‌انگيز بازگشته‌اند و جالب توجه اينكه طلايه‌دار اين بازگشت همان راديو شده است؛ مكاني كه به اعتقاد بسياري از دست‌اندركاران امور رسانه‌ها به‌رغم تمامي تغييرات توانسته بدنه كيفي خود را حفظ كند.

 اين بدنه البته وابسته مخاطباني است كه آنها هم نسل مخاطبان راديويي‌اند يا به نوعي از سليقه‌هاي آن تاثير گرفته‌اند. اگر به نوع ترانه و تصانيف درخواستي و حتي پخش شده از برخي برنامه‌هاي راديويي ويژه موسيقي توجه كنيد و اصولا سياستگذاري دست‌اندركاران و كارشناسان اين برنامه‌ها، به درستي اين گزاره پي خواهيد برد.

 دراين برنامه‌ها همان تعريف و تمجيد‌هاي بي‌حد و حصر از چهره‌هاي معروف موسيقي راديويي صورت مي‌گيرد و اكنون برخي از دست‌اندركاران اين گونه برنامه‌ها با گروكشي و حتي دروغ جلوه دادن تاريخ و گوش‌هاي هزاران شنونده‌اي كه دو، سه سال قبل ترانه وتصانيفي از ايرج را از راديوي پيام شنيده‌اند، سعي دارند افتخار پخش نخستين‌بار ترانه‌هاي آقاي ايرج از راديو را به نام خود ثبت كنند.

با اين توضيح كوتاه ما در دوران بازگشت به‌گونه‌اي خاص از موسيقي به سر مي‌بريم كه نمايندگان اصلي آن ايرج و گلپا هستند. اين بازگشت البته مضرات خاص خود را هم دارد، چراكه عمده مخاطبان اين برنامه‌ها قدرت تشخيص مخاطباني را كه در دوره موسيقي راديويي حضور داشتند ندارند و اين خود ملغمه‌اي را سبب مي‌شود كه بسياري نتوانند تشخيص دهند خوانندگاني چون جناب گلپا يا ايرج كه آواز‌خواني به سبك سنتي را به نفع موسيقي و ترانه‌هاي بعضا مردم پسندتر به كناري نهادند، در چه مرز و جايگاهي قرار دارند.

گلپا در دوره‌اي به سمت ترانه‌هاي نسبتا عامه‌پسندتري روي آورد و از آواز‌خواني به شيوه سنتي دست كشيد كه تلاش‌هاي مرد منضبطي چون دكتر داريوش صفوت و البته استاداني چون نورعلي‌خان برومند، سعيد هرمزي و علي‌اكبرخان شهنازي در مركز حفظ و اشاعه موسيقي صداوسيما به بار نشسته بود و نوعي از موسيقي‌سازي با نوازندگان و آهنگسازاني پرنفس، جسور پا گرفته بودند.

 اين نسل از اوايل دهه پنجاه حضور جدي خود را اعلام كرد و سپس با حضور استاد هوشنگ ابتهاج (سايه) در راديو صداي تازه موسيقي ايراني و تحول‌خواهي را به گوش شنوندگان رساند.

اما فضاي انقلاب و شرايطي كه براي اهل موسيقي به وجود آمد و به‌خصوص نسلي كه لطفي، شجريان و مشكاتيان و عليزاده و در مرتبه‌اي بعدتر شهرام ناظري، هنگامه اخوان و سيما بينا و... نمايندگان آن بودند و نيز جلوگيري از فعاليت گروهي كثير از موسيقيدانان و خوانندگاني كه گلپا و ايرج سرآمدان آن بوده‌اند، هم مرزهاي تحول موسيقي نسل مركز حفظ و اشاعه را متوقف ساخت و هم اينكه با گذشت زمان مظلوميتي را براي گروه موسيقي گل‌ها و به‌خصوص گلپا و ايرج به وجود آورد، مظلوميتي كه اين باور را در ميان اهل موسيقي دامن زد كه اگر اين‌گونه موسيقايي و نمايندگان آنها حضور داشتند و به كار خود ادامه مي‌دادند شايد اسطورها‌ي امروز عرصه موسيقي ايران اصولا شكل نمي‌گرفت.

 اين ديدگاه شايد اگر خوانندگان زن از خواندن منع نمي‌شدند، تا حدودي پذيرفتني بود، اما به نظر مي‌رسد قائلان به اين نظريه بايد در اين گزاره ترديد‌هاي جدي روا دارند.

شخص نگارنده معتقد است اگر ممنوعيت‌ها براي موسيقي راديويي و به خصوص براي نسلي چون آقايان گلپا و ايرج كه توانايي‌هاي حيرت‌انگيز صوتي خود در آواز را به نفع موسيقي عامه‌پسندتر كنار گذاشتند، وجود نداشت و رقابتي جدي، همانند دوره كوتاه 50 تا 56 كه گروه آقاي ابتهاج از راديو كنار كشيدند، در پس از انقلاب ادامه مي‌يافت، حداقل نصيبي كه شنوندگان و مخاطبان و حتي بسياري از علاقه‌مندان موسيقي مي‌بردند، تفكيك انواع اين خوانندگان و نوازندگان و آهنگسازان از يكديگر بود و هر مخاطبي مي‌دانست كه چه كسي نماينده چه نوعي از موسيقي است و امروز اين نبود كه ما شاهد بازگشت و البته شكل‌گيري حقانيتي ديگر گونه براي چهره‌هايي چون ايرج و گلپا باشيم.

 امروز هم به دليل نبود فضاي نقد جدي و منصفانه و در‌غلتيدن منتقدان به دام تخريب و فرو افتادن هواداران به دامچاله تعارف و تملق، اين فضا همچنان ناصاف و غبارآلود است و كسي نمي‌داند جايگاه اصلي هر ژانري كجاست و چه كسي نماينده چه گونه‌اي از موسيقي است.


دروغ نگو آينه که من هنوز جوونم
 
استاد گلپا:مگه از من میترسید؟
 
-برخی هنرمندان فکر میکنند با امدن من باید جل و پلاسشان را جمع کنند

يك بعدازظهر گرم پاي صحبت‌هاي گلپا

بخش پاياني

آرش نصيري، مجيد رئوفي:بعدازظهر دلنشين باغ زيباي آقاي گلپايگاني، گرم بود.

 گرم از آن فضاي دوستانه كه البته بيشتر خود ايشان صحبت مي‌كرد و گاه‌گاهي در ميان صحبت‌ها سوالي و آقاي گلپايگاني صريح و روان جواب مي‌داد.

 گلپا مرد صحنه است. وقتي صحبت مي‌كند، وقتي جواب مي‌دهد و حتي وقتي وسط صحبت به عكاس در حال عكس گرفتن ميزانسن را هم تذكر مي‌دهد يا حتي وقتي مي‌گويد كه صبر كند تا برود كت شيك مشكي‌اش را روي تي‌شرت راه‌راه سورمه‌اي‌اش بپوشد. آنطوري هم خوش‌تيپ است اما مي‌گويد:«بهتر است رسمي باشم.»

 جلسه اما جلسه رسمي يك مصاحبه نيست. بيشتر يك عصرنشيني است در جوار دوستان اما حرف‌ها حرف‌هايي جدي است. همه آنها كه نشسته‌اند دغدغه موسيقي دارند و بهانه گفت‌وگو يا گپ هم، پخش مجدد صدايش از راديو است. گويا در بخش چهار مضراب برنامه نيستان راديو يكي از برنامه گل‌هاي ايشان پخش شد با ويلن مرحوم پرويز ياحقي و آنقدر مورد توجه مردم قرار گرفت كه همگان را شگفت‌زده كرد.

البته جاي شگفتي نبود و به قول خود آقاي گلپايگاني نوارشان در هر خانه‌اي هست. مردم صدايش را مي‌شنيدند اما اينكه راديو در يك برنامه جدي موسيقي صدايشان را پس از 28 سال پخش كرد، خبر روز بود و باعث شد كه آن برنامه مورد توجه قرار گيرد و مسوولش تشويق شود. مسوول آن برنامه آقاي رضا مهدوي است كه سال‌ها مسووليت موسيقي حوزه هنري را هم دارد و كارش شايسته تقدير است.

 آقاي گلپايگاني هم ‌همين تشكر را دارد هرچند وسط صحبت‌هايش و همه جايش مي‌گويد:«من كارم را كرده‌ام، من آنچه بايد انجام بدهم، انجام داده‌ام. مردم مرا مي‌شناسند و نشان داده‌اند كه چقدر دوستم دارند اما عده‌اي نمي‌توانند ببينند كه صداي من پخش شود. فكر مي‌كنند كه اگر من بيايم آنها بايد جل‌وپلاسشان را جمع كنند.

 نه بابا. من كار خودم را مي‌كنم و شما كار خودتان را...» هرچند هيچ وقت معلوم نشد آن كساني كه ايشان مي‌گويند چه كساني هستند اما به هر حال اين اتفاقي است كه افتاده است. حالا گلپا علاوه بر آنكه نوارش پخش شده، در راديو هم امكان پخش صدايش به وجود آمده است.

 بهتر است مردم قضاوت كنند و انتخاب. تازه از سفر فرانسه آمده است. رفته جايزه شواليه را گرفته است، با زيدان. نفر قبلي كه اين جايزه را گرفته بود نلسون ماندلا بود و حالا هنرمندي ايراني. رفته شواليه شده و آمده تا بلكه فضاي موسيقي ما را رونق دوباره ببخشد. بهتر است مردم حق انتخاب داشته باشند.

من آن زمان رئيس سنديكاي هنرمندان بودم. من همان زمان مي‌گفتم اگر هنرمندي آمد كه استعداد خوبي دارد تشويق‌اش كنيد. چوب نگذاريد لاي چرخش. من كارهايم را كرده‌ام. كارنامه‌ام در گل‌ها هست و همه مي‌دانند كه من چه آثاري را اجرا كرده‌ام. 17 سال آواز خواندم: «پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكي است»، «كاروان» و «ما رند و خراباتي و مستيم».

 اينها همه آواز بود و آنقدر مورد توجه بود كه به صورت ترانه درآمده بود. همين الان كه نوارهايم منتشر مي‌شود از همه بيشتر مي‌فروشد. جايزه‌هاي زيادي هم گرفته‌ام. شير طلايي از مجارستان گرفتم. يك دكترا هم از مجارستان گرفتم. با نورعلي‌خان و پايور و فرهنگ شريف به يونسكو هم دعوت شديم.

 در ميوزيك بيلدينگ دكترايم را گرفتم. همه اين جوايز هم هست. به اينها هم كار ندارم. خود دانشگاه تهران هم به من دكترا داده. تز من هم در رشته هنر و اقتصاد هنر است. همين 28 مارس گذشته از سناي فرانسه به من جايزه دادند. اين جايزه از آن جايزه‌هاي بزرگ بود كه به من و زيدان دادند.

 بعد از نلسون ماندلا به كسي نداده بودند و به من و زيدان با هم دادند. به هر حال اينها را گفتم كه اين را بگويم، يك نوار از ما پخش شد در برنامه «نيستان» راديو. اين نوار كه پخش شد عده‌اي از اهالي موسيقي رفتند نامه نوشتند كه فلان و فلان. من هم مجوز دارم و هم كارهايم مشخص است.

 من در فرانسه بودم كه گل‌هاي 265 مرا پخش كردند كه به همراه پرويز ياحقي بود. با شعري كه فكر مي‌كنم از عماد خراساني باشد: «دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز» اين نوار پخش شد يك عده راه افتادند كه باز گلپا آمد. بابا مگر چه شده؟ گلپا كه بود. شما ناراحت چه هستيد؟

خودشان فكر مي‌كنند كه اگر گلپا بيايد آنها بايد جل و پلاسشان را جمع كنند و بروند. يعني شما اينقدر بي‌اعتبار هستيد كه پخش صداي من اينطور جل‌وپلاستان را به هم مي‌ريزد؟ اگر اينطور است خودتان برويد ديگر. براي من فرقي نمي‌كند. در هر خانه‌اي كه بروي چهار تا نوار گلپا هست.

من احتياجي به اين ندارم. اين مسائل هم فقط مال الان نيست. مال قبل‌ترها هست. همان موقع قبل از انقلاب آمدند برنامه‌اي درست كردند و ما گفتيم چرا اسمش را گذاشته‌ايد گل‌هاي تازه؟ اسم برنامه گل‌هاي جاويدان است. مگر به سعدي مي‌گوييم سعدي تازه. مگر به حافظ مي‌گويند حافظ تازه. گل‌هاي جاويدان قشنگ است ديگر. چه چيزي مي‌خواهد به آن اضافه كنيد؟

 چرا از من مي‌ترسيد؟ اگر هم گاهي نواري از من پخش مي‌شود چيز تازه‌اي نيست. من بيشتر بايد كمك كنم به اين جوان‌ها. من الان يك نواري را مي‌آورم براي شما كه اگر ببينيد شاخ درمي‌آوريد كه اينها چه مي‌گويند. ما آمديم در 15 نوار 890 گوشه را جمع‌آوري كرديم. تاريخ موسيقي ما از 450 تا گوشه بيشتر نيست.

 من آمدم 890 تا گوشه را در 15 تا سي‌دي جمع‌آوري كردم. 10 سال است كه برادران من روي آن زحمت مي‌كشند. چرا نمي‌آييد اينها را بگوييد؟ خدمت به موسيقي اين است. باز مخالفت مي‌كنند. خب مخالفت كنند. من كار خودم را مي‌كنم.

طبيعي است كه شما هم حالا فكر كنيد كه: «اينها چه كساني هستند؟» اين را يك نفر مي‌پرسد و آقاي گلپايگاني ادامه مي‌دهد: «همين هنرمندان دودوتا چهارتايي‌ها، همين‌ها كه همه‌اش بلدند بگويند رديف اينطوري است، رديف آن‌طوري است. همين‌ها هستند كه مخالفت مي‌كنند. چون خلاق نيستند. خدا بيامرزد آقاي تجويدي را.

من مي‌‌خواستم آهنگي بخوانم با اين شعر «دل‌خرابه/ چه خرابي/ جاي آبادي نمانده» شعرش هم مال خانم مخبر است. من گفتم آقاي تجويدي من دوست دارم شكل كار قديمي باشد. گفت يك آهنگي است كه عارف قزويني اجرا كرده و فلان. من گفتم اينها مال كساني است كه مي‌خواهند بروند يك خانه را بخرند، بازسازي كنند و به مردم بفروشند.

 من از اين كار بدم مي‌آيد. يا شما خلاق هستيد و آهنگ مي‌سازيد و شاعر شعرش را مي‌گويد يا اگر اين نيست حتما يادتان رفته. اگر الان بيايند بگويند «موي سفيدو توي آينه ديدم» را اجرا كن من قبول ندارم. اگر بگويند «مست مستم ساقيا را بخوان» قبول ندارم. «موي سفيد» مال آن زمان بود.

 40 سال بود. با آن حال و هوا. حالا اگر بروم جلو آينه مي‌گويم: «دروغ نگو آينه كه من هنوز جوونم/ واسه دلاي خسته بازم مي‌‌خوام بخونم» اين آدم را تكان مي‌دهد تا اينكه دوباره برويم بخوانيم «مرغ سحر ناله...» بابا اين را در زمان خودش خواندند و خيلي هم خوب خواندند. حالا ما بياييم دوباره همه را دوباره بخوانيم. علت اين است كه خلاقيت وجود ندارد.

من نمي‌دانم. از لحاظ خودشان لابد خوب است ولي هيچ‌كس نديده كه من آهنگ كسي را بخوانم يا اينكه برگردم بازسازي كنيم. ما شاعر داريم، نوازنده داريم، آهنگساز داريم. چرا نياييم يك چيز تازه درست كنيم. همه‌اش بايد برويم بگوييم آقاي عارف اين را خوانده، آقاي شيدا اين را خوانده و هر كس را كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم يكي، دو تا از اين آهنگ‌ها خوانده. اين بازسازي دارد به جاهاي ديگر هم سرايت مي‌كند.

 من اين كار را نمي‌كنم. چند وقت پيش رفته بوديم منزل دوست بسيار گرامي من انوشيروان روحاني. مادرش فوت كرده بود و واقعا مادر خوبي بود و يكي از باشخصيت‌ترين و انسان‌ترين خانم‌هاي ايراني بود كه من ديده بودم. خيلي‌ها بودند، من معمولا هيچ كجا نمي‌خوانم ولي ناگهان يك شعر خواندم. شعر اين بود: «كه اي مادر ز نور كبريايي/ خداي عشق من بعد از خدايي» من يك دفعه ديدم همه دارند گريه مي‌كنند.

 نه موزيك داشت و نه هيچ چيز ديگر. شعر بايد قشنگ باشد و بجا باشد. آنچه من حس مي‌كنم اين است كه موسيقي ما اين خلاقيت را دارد از دست مي‌دهد. چه ايراد دارد كه ما از شعرهاي شاعران امروزي استفاده كنيم. ما شاعران بسيار خوبي داريم مثل بيژن ترقي. «مست مستم ساقيا» مال بيژن ترقي بود.

 «ناله افتادگان دارد اثر» آدم را تكان مي‌دهد. «ناله افتادگان دارد اثر/ تا نگفتم اي خدا دستم بگير» اين مال بيژن ترقي است كه الحمدالله زنده است. وقتي خلاقيت باشد ديگر لزومي ندارد هي برگرديم به گذشته و هي بازخواني كنيم. من در اينجا در باغچه‌ام گل‌محمدي كبود دارم. اگر خلاقيت نباشد يك گل‌محمدي را ببيني كافي است اما يك نفر آمده كاري كرده كه گل هم‌ميهن كبود توليد كرده. رديف فرمول است. من يك شاگرد دارم كه

10 سال دارد. او همه رديف‌ها را بلد است. به او بگو «جامه‌‌دران». مي‌گويد: «در دربار خسروشيرين يك نفر بوده كه عود مي‌زد همه مي‌خنديدند بعد يواش‌يواش همه مي‌رفتند توي فكر و بعد غم، اينها را مي‌گرفت و يواش‌يواش به جايي مي‌رسيد كه جامه‌هايشان را پاره مي‌كردند.

 اسم اين تيكه را گذاشته‌اند جامه‌دران. خدا بيامرز پرويز ياحقي يه روز اينجا بود. پرويز گفت: همه اينها را بنويس بده دست ايشان. اگر نتواند خوب بخواند يا بنوازد چه فايده‌اي دارد. شما هي بگو دودوتا چهار تا سه‌پنج تا پانزده‌تا. اگر نتواني مساله حل كني چه مي‌شود؟ شما چهار عمل اصلي را ياد مي‌گيري كه مساله حل كني. رديف كاري ندارد. خوب جليل شهناز شدن، خوب حسن كسايي شدن، خوب ساز زدن مهم است.

«خدا مي‌گويد من از دو كار بنده‌ام خنده‌ام مي‌گيرد؛ يكي اينكه من بخواهم كسي را بكوبم زمين. اگر تمام جرثقيل‌هاي جهان جمع شوند نمي‌توانند كاري برايش بكنند. ديگر اينكه بخواهم كسي را از زمين بلند كنم. اگر همه مخالف باشند نمي‌توانند كاري بكنند، مساله اين است.»

«زماني كه ما مي‌خوانديم نه ضبط‌صوت به اين شكل بود و نه بلندگويي. تمام خواننده‌ها صدا داشتند، حالا ديگر 80 درصد ميكروفون و ضبط‌صوت است. با يكي از خواننده‌ها كه اسم نمي‌برم و الان هم در ايران نيست داشتم صحبت مي‌كردم. گفتم اگر ميكروفون نبود چيكار مي‌كردي؟ گفت: اين رديف سوم صداي من را نمي‌شنيدند.

خودش مي‌گفت و مي‌‌خنديد. مي‌گفت من بايد اين ميكروفون را بخورم به جاي اينكه جلو دهنم بگيرم. اين دستگا‌ه‌ها خيلي خدمت كرده به يك عده از هنرمندان اما شما سن‌تان نمي‌رسد. من يادم است كه يك جايي بود به نام ورزشگاه شماره 3. خيابان شهباز. مي‌كشيد به دروازه دولاب. هنرمنداني مثل آقا سليمان اميرقاسمي، با آن صدا، اديب خوانساري، سيدحسين طاهرزاده، همين آقاي عبدالوهاب شهيدي و خيلي‌هاي ديگر مي‌آمدند لب آن جاليزها مي‌ايستادند و شروع مي‌كردند به خواندن.

يكي‌شان اين طرف مي‌خواند، يكي از آن طرف جواب مي‌داد، يكي از طرف ديگر. ازجمله پدر خود من كه معروف بود به حسين بلبل. يك صدايي داشت كه آدم را سحر مي‌كرد. اينجوري بود خواندن. مردم در اثر شنيدن يك چيز خوب از يك نفر او را ماندگار مي‌كنند. اگر پرويز ياحقي به اين قشنگي ساز نمي‌زد كه پرويز ياحقي نمي‌شد كه. من به هر صورت همه‌اش منتظرم كه آن شرايط يك‌دفعه پيش بيايد.

 بالاخره اين به وجود خواهد آمد كه آدم‌هايي پيدا شوند كه زحمت كشيدند، رديف هم مي‌دانند، پايه‌هايشان هم خوب است اما آمده‌اند دنبال خلاقيت. حالا يك شور براي تو مي‌خواند كه بخواهي و نخواهي تكان مي‌خوري. يك نفر پيدا شده بود. واقعا يك نفر پيدا شده بود. همان كه از بم آمده بود و دو، سه جلسه هم آمد پهلوي من؛ ايرج بسطامي. اگر به او مي‌رسيدند يكي از كم‌نظيرترين خلاق‌ها مي‌شد. من از ته دل مي‌گويم كه خيلي صداي او را دوست داشتم. با همين آوازهايي كه خواند خودش را نشان داد. نگذاشتند. نگذاشتند. برگشت رفت بم.

«يكي از علت‌هايي كه من از نورعلي‌خان جدا شدم و رفتم طرف اديب همين تعصب ايشان بود. البته من صدايشان را ضبط كرده‌ام و دارم كه به من مي‌گويد: «من كه چيزي ندارم به تو ياد بدهم.» حتي در يك نواري كه من دارم مي‌گويد: «من خيلي چيزها را از گلپا ياد گرفتم.» من اينها را مي‌گويم و خواهش مي‌كنم حمل بر خودنمايي نكنيد.

 من مي‌رفتم خدمت آقاي اديب. در صداي اين مرد يك چيزي بود كه نه رديف بود و نه چيز ديگر. در اثر شنيدن خيلي از ايشان ياد گرفتم. يكي ايشان و يكي مرحوم طاهرزاده. واقعا تماشايي بود اين صدا. يك شب مرحوم صبادشتي مي‌زد. در منزل يك آقايي كه مال شركت نفت بود.

 در همين خيابان نفت. يك باغي داشت و ما آنجا بوديم با آقاي حسن مشحون، نويسنده خوب. بي‌عقده. كمك‌كن. مرحوم صبا يك سازي زد در دشتي. ساعت دوازده‌ونيم، يك بود. مهتاب بود. ناخودآگاه سازش را برداشت دشتي زد. آقاي طاهرزاده يك بيت خواند. يك بيت. آقاي طاهرزاده آن موقع در سنين بالا بود .

 توانايي خواندن آنچناني نداشت ولي با همين يك بيت آنهايي كه اهلش بودند زير و رو مي‌شدند. من اين نوار را دارم. البته بعدا به ايشان گفتم بخواند و ضبط كردم ولي خواندن آن شب نشد. شعر اين بود: «باغبان حرامت بود زين چمن كه من رفتم/ گر به جاي من سروي غيردوست بنشاني» ببينيد چقدر زيباست. تن من مي‌لرزيد. او كه صداي يك آدم 20 ساله و آن تحريرهاي جواني را نداشت ولي واقعا آدم را مي‌لرزاند. ما دنبال اينها مي‌گرديم.»

«من هميشه ايران را دوست داشتم و دارم. دو فرزند دارم كه هر دو ازدواج كرده‌اند در خارج از كشور هستند؛ ساقي و ساغر. پيانوئيست‌هاي خوبي هم هستند. يكي‌شان شاگرد افليا پرتو بود و يكي ديگر شاگرد انوشيروان روحاني. خودم هم همين هستم كه مي‌بينيد. من اگر مي‌خواستم مي‌رفتم خارج و همانجا مي‌ماندم و برنامه اجرا مي‌كردم و واقعا براي من دلار جاري بود.

همه اينها را ول كردم و در مملكتم ماندم چون وطنم را دوست دارم. پدرم و مادرم و اينها همه اينجا هستند. من اينها را دوست دارم. هيچ وقت هم گول فرش ماشيني را نخوردم. گفتم فرش اگر باشد، فرش نائين و قم و تبريز و اينهاست. فرش ماشيني خيلي قشنگ است ولي به دل من نمي‌نشيند. ما دنبال آن اصل كاري هستيم. اينجا هم مانديم.

وطن‌مان را دوست داريم. عصر هم كه مي‌شود چهار تا رفيق مثل شما مي‌آيند اينجا گپ مي‌زنيم و صبح هم با آقاي مهديزاده و ورزشكاران مي‌رويم كوه. آنجا هوا عالي است. صحبت مي‌كنيم كوهنوردي مي‌كنيم. غيبت نمي‌كنيم. من كار سياسي مطلقا نمي‌كنم. چرا؟

 به من بيايند بگوييند نخست‌وزير شو. من مي‌گويم من مي‌خواهم بروم كوه. من مي‌‌خواهم كار موسيقي بكنم. من چكار به كار سياسي دارم. من آماده‌ام كه خدمت كنم. خدمت من هم در حوزه موسيقي است.»


باغ چشات...

فرهنگ شريف: آقاي گلپايگاني، امتيازات فراواني در خوانندگي نسبت به ساير هنرمندان داشتند كه باعث شد نامشان در عرصه فرهنگ و هنر مملكت جاودانه شود. توناليته صداي زيباي ايشان يكي از مهم‌ترين اين مزيت‌ها بود.

 با اجراي اولين قطعه آقاي گلپايگاني، شدت علاقه مردم به آواز كلاسيك ايران چندبرابر شد. ايشان در كار خوانندگي سبك ويژه خودشان را داشتند كه اين سبك داشتن، يكي از مهم‌ترين خصوصيات يك خواننده است.

 اولين بار در يكي از اعياد مذهبي، صداي ايشان از برنامه گلها پخش شد و خيلي هم مورد توجه قرار گرفت، آن هم بدون همراهي ساز. تن مخصوص، گرمي صدا و زير و بم خواندن زيبا به همراه تحريرهاي صاف عالي، ايشان را يك‌شبه به شهرت و محبوبيت رساند. ايشان از نظر مدت زمان تحرير، ركوردار بودند. قطعه دوم ايشان در برنامه گلها با ساز من اجرا شد.

 من صداي ايشان را شنيده بودم و خيلي به دلم نشسته بود. آقاي پيرنيا ايشان را انتخاب كرده بود. پيرنيا هيچ‌وقت هم در انتخاب‌هايش اشتباه نمي‌كرد. در استوديو كه شروع به همكاري كرديم، بسيار لذت بردم. قطعه‌اي در ابوعطا بود كه نامش در خاطرم نيست.

 در هر حال، هميشه بهترين صداي راديو، صداي ايشان بود. سواد موسيقي‌شان بسيار عالي بود. قطعاتي در مركب‌نوازي اجرا كردند كه در تاريخ موسيقي ماندگار شد. در انتخاب شعر، سليقه خوبي داشت و به شهرت فراواني رسيد كه الحق، بجا بود. علاوه بر آن، ترانه‌هايي هم كه اجرا كرد، فوق‌العاده بودند.

يك ترانه با همراهي اسدالله ملك خوانده بود كه من را تحت تاثير قرار داد. به او پيشنهاد دادم تا ترانه‌اي از بيژن ترقي را بخواند. ترانه‌اي به نام گل‌گريه كه من رويش آهنگ گذاشتم و به ايشان زنگ زدم و گفتم اين آهنگ را براي صداي تو ساخته‌ام. وقتي براي اولين بار اين ترانه پخش شد، با استقبال بسيار زياد مردم مواجه شد. مردم همه مي‌خواندند: «تو باغ چشات، گل گريه وا مي‌شه...»


یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:4  توسط فرهاد رحیمی  |